تبليغاتX
دلواپس مسواک زدن تو هستم

جاده ای که این روزها ازش رد می شوم  پاییز برگ ریز ندارد. عاشق درختهای وحشی هستم که زود زرد می شوند وقتی هنوز بقیه درختهای سبزند اینها زرد می شوند وقتی برگهای بقیه درختها دارد زرد می شود اینها برهنه و بی برگ می شوند به گمانم زود تر هم سبز می شوند.  برای همه کارهایی که یک درخت می تواند انجام بدهدعجله دارند. حیف که برف نمی تواند برای اینها زودتر بیاید.  اما این روزها  درخت های معمولی را ترجیح می دهم. از همین ها که به موقع سبزند و به وقتش منتظر برف. اینجوری به نظر می رسد فصلها برای این درختهای معمولی لذت بخش تر باشد معمولی ها تنها نمی مانند معمولی هر چند قابل پیش بینی و عادی هستند اما زندگی را همینجور که پیش می اید می پذیرند در تقلای مدام نیستند هرچه که هست ، آنها هم هستند. ترجیح میدهم  که مثل بقیه ی درختها باشم اما وقتی یک درخت وحشی می بینم که به چه خوشگلی بین بقیه ی درختهای سبز ایستاده باید بهش بگویم که چقدر زیبا و شجاعی.

نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 22:24 | لینک  | 

آدم گاهی دستش نمیرود  به علنی کردن نوشته هایش. یک عالمه فایل توی ورد دارم که  گذاشته ام فقط برای اینکه بمانند و ثبت موقت شده اند. یک نگاه سرسری به اینجا نشان می دهد که چقدر غرغرانه است. گویا من همیشه اینقدر غرغرو  و اشکی  و درمانده ام. بعدش هم داشتم یک چیزی می خواندم:

زن ها با اشک هاشون به دنیا می آن. با اشک هاشون زندگی می کنن. با اشک هاشون میمیرن. زن ها با اشک همه چیز رو می دن. با اشک همه چیز رو می گیرن. زن ها با اشک هاشون می خندن. با اشک هاشون غمگین می شن.زن ها با اشک دل می دن. با اشک، دل می برن...

یرما، خیال نکن پشت اون درها دیده نمیشی. توی این سرزمین، همه ی ما، پیش چشم هم واسادیم. از پشت اون درها بیرون بیا. درها رو بازکن، یرما. جایی برای قایم شدن و قایم کردن نیست توی این سرزمین ها. همه ی ما زخم هایی داریم، یرما. بعضی از این زخم ها عمیق ان، بعضی ها سطحی. اما یرما، همه ی ما از این زخم ها  درد می کشیم. اینجا سرزمین دردها و رنج هاست، یرما. برای چی زخم هات رو از دیگرون پنهون می کنی؟

رقص مادیان ها/ محمد چرم شیر/ بازخوانی نمایشنامه یرما اثر لورکا/ نشر نی.

                           

نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 23:51 | لینک  | 

نمیدانستم اسمش مورنیگ این مادرید است. اولین بار از تی وی شنیده بودمش  تصاویر رویش کلی پروانه بود از این پروانه ها که روی درختها هستند من مات این اهنگ شده بودم به خاطر اینکه اینقدر عالی داشت ویولن میزد ایستاده بودم جلوی تی وی و مات و مبهوت و هیجان زده گوش میدادم  امروز خیلی اتفاقی فهمیدم اسمش مورنینگ در مادرید است. با موسیقی زیاد از این داستانها داشته ام و کلی موسیقی دوست داشتنی دارم یعنی ندارم شنیده ام اما اسمش را نمیدونم وباید با دهن بزنم تا بهم بگید این مال کیه اسمش چیه و خوب اینجا هم نمیشه.

آقای مترجم به ما چند تا کتاب هدیه داده بود  که نخوانده بودم اما عجب شعرهای خوبی دارد براتیگان

  •  قرص ضد فاجعه ی معدن اسپرینگ هیل
  • وقتی قرص ضد بارداری ات را میخوری
  • به فاجعه ای در معدن می ماند
  • من به تمام آنهایی فکر می کنم
  • که در تو نابود شده اند
  •  
  • طرز نگاه کردن زن به قضیه
  • هر بار که می بینمش با خودم فکر می کنم:
  • وای چه خوب که او
  • شوهر من نیست.
  •  
  • تمام دخترها باید شعری داشته باشند
  • تمام دخترها باید شعری داشته باشند.
  • که برایشان نوشته شده
  • حتا اگر مجبور شویم این دنیای لعنتی را
  • برای این کار سر و ته کنیم
  •  
  • بن بست
  • سلام خوبی کردم
  • ولی آن زن حتی خداحافظی بهتری کرد
  • لطفا این کتاب را بکارید. ریچارد براتیگان

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 14:28 | لینک  | 

    خسته بودن من که چیز جدیدی نیست. خسته ام.

    دارم سعی می کنم به دلم گوش کنم ببینم چه می گوید انقدر حرف های جور واجور اینجا هست که الان نمیدونم کدوم یکی از این چیزهایی که دارم میشنوم حرف دلم است. ته دلم خسته است از این فکر کردن. ته دلم جای یک شکستگی بدجور هم دارم. یک جوری انگار به جای تمام این امکاناتی که متصور می شوم زندگی کرده ام. فرقشان زیاد نیست چون همین که ایران به دنیا آمدی خودش کل داستان زندگی ات را می سازد.

    یک بار آقای استاد داشت ترانه ی منو با خودت ببر را برایمان معنی می کرد. واقعا داشت این کار را می کرد و از منظر فلسفی به منو با خودت ببر نگاه می کرد. به نظرش بی معنی بود کسی بگوید منو با خودت ببر یک جورهایی هم به نظر خودش اینو تحلیل کرده بود کسی چرا باید بگوید منو با خودت ببر. که یادم نیست اون موقع من داشتم میخندیدم و گوش نمیدادم  که دلایل فلسفی اش چیست. اما آدم که نتواند کاری برای خودش بکند می گوید منو با خودت ببر دیگه. حتما چون او دارد می رود یک جای خوب یا یک جای بهتر. من کسی را نمی شناسم که دارد به یک جای بهتر میرود  وگرنه ازش آویزون می شدم یا خودم را به زور توی کوله و چمدانش جا میدادم که من را هم با خودت ببر من دارم یک  فکر بدی می کنم می ترسم اما واقعیت این است که دارم فکر می کنم دیگر نمیتوانم برای خودم کاری کنم.

    عکس هم خیلی ربطی به هیچی ندارد جوجه ی بیچاره آخرش مرد.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 23:20 | لینک  | 

    اول وسط و آخر که ندارم هر وقت که شد هستم و بقیه اش را می گویم. باید از بقیه امتحانی که ندادم بنویسم؟! همینجوری هرچی که حسش بود  را تعریف می کنم.من همینجوری ام. باید برای اون امتحان مهم که مساله ی آبرو و حیثیت و البته کمی هم اینده  به آن بستگی داشت؛(فکر کنم اولین نقطه ویرگولی باشد که استفاده می کنم) درس می خواندم . باید کتابِ بنفش  با کتابِ راه راه زرد و سبر و راه راه قرمز و سبز  و کتابِ سفید بزرگه و کتابِ ابی و سفید  بزرگه و کتاب بنفش کمرنگه و کتاب سبز کمرنگ کوچک و کلی کتاب جور واجور دیگر را می خواندم . خوب البته که نخواندم.هر چند این کتابها را نخواندم اما یک چیز نامرئی هست مثلا شبیه به نخ ماورالطبیعه که وصلم می کند به همین چیزهایی که نمیخوانمشان. عادت است دیگر. یک ذره هم دلم میخواهد هیچ غلطی نکنم و بروم شنایم را بکنم. و بخوابم و ریخت اون کتاب های نخوانده را نبینم. همه اشان را همین نزدیکی ها جمع کرده ام تا اگر امتحانم افتضاح بود برای امتحان دوباره دم دست باشند.

      یک روزی  اون خیابان سربالایی را فقط پیاده میرفتم. اون موقع کفشهای سیاه را تازه خریده بودم میدانی الان کفش سیاه ها کجا هستند؟ توی زیر زمین دلم نمی اید بندازمشون دور دیروز هم که بدجوری باران می آمد و داشتیم می رفتیم آرامگاه پوشیدمشان وقتی می پوشمشان قدم بلندتر می شود  وقتی می پوشمشان فکر می کنم اینقدر ها هم کهنه نیست. این کفش ها و با اون مانتوی مشکی و کیف نارنجیه و کاپشن مشکیه با شال ابی و خاکستری و روسری چهارخانه و یک کمی خرده ریز دیگر مال خاطره ی تو هستند. کفش های مشکی جیر هستند پاشته و ساق  اش به اندازه است یادم هست همه جا را گشته بودم تا بالاخره اینها را از مرکز خرید ونک خریده بودم.  تمام پیاده روی های زمستانی ام با این بوت های مشکی است. کهنه شدند مثل من که احساس قدیمی بودن دارم.    یک کیف هم دارم که اسمش کیف بابک است. کیف مشکی چرمی است یادم هست برای اون پالتوی کرم خریدمش چون هیچ کدام از کیفها با اون پالتو نمی آمد توی یک روز برفی و بارونی خریدمش  بدجوری هم می خندیدم و تازه بدتر اینکه جیش هم داشتم. یک مانتوی کرم هم هست اسمش مانتوی سفارت است چون وقتی قرار بود برویم اونجا خریدمش. یک شال گردن هم دارم اسمش شال گردن مامانی است چون همون روزها که میدانستم مامانی هیچ بیشتر نمیماند و رفته بودم پیشاپیش لباس مشکی بخرم اینم خریدم  لباس مشکی مامانی را انداختم دور اما این شال را هنوز دارم. سر مرتب کردن خرت و پرت هایم و کمد لباسها اینهمه داستان از توی کمد لباس آمد بیرون. یک شال خوشگلی هم هست اسمش شال افسردگی است وقتی افسرده بودم خریدمش برای عید. توی یک از همون پیاده روی های بی پایان خریدمش همون روزیک پازل از تابلوی رقصندگان دگا هم خریدم. از نشر باغ خریدمش. همون روزی که رادیوی تاکسی هم گفته بود رسول ملاقلی پور فوت کرد. حافظه ام گاهی اذیتم می کند می توانم یک به یک این خرت و پرت ها را با گفتگویم با صاحب مغازه و دلیل خریدنش و معازه ای که خریدم و حالی که موقع خریدنش داشتم و جاهایی که باهاش رفتم و اظهارنظرهایی که درموردشان شده و ....هزارتا چیز با ربط و بزربط دیگه درموردشان را یادم بیاورم. به گمانم بیشتر زن ها همینجوری باشند مادرم  دیروز با دیدن یکی ازلباسهای من به دقت برایم از لباسی گفت که وقتی هم سن و سال من بوده داشته  دقیقا داشت برایم از مدل یقه اش صحبت می کرد که شبیه یکی از لباسهای من بود. جالب است که لباسها جزیی از یادهایمان هستند.  رنگ به رنگ و در مدلهای مختلف. با دکمه های لباسهایم هم داستان دارم یادم هست اون جادکمه ای که تنگ بود یا دکمه هایی که دوستشان داشتم و باهاشان بازی می کردم. من آدم بدجوری هستما! همینجوری می نشینم برای خودم با دکمه و کوک روی لباسها هم داستان می سازم. به جای اینکه تند و سریع سرو سامانی به این کمد بدهم نشستم وسط لباسها و دارم به قصه هایشان گوش می دهم و میبینم نظر خودشان درباره اینکه باز هم توی کمد لباسهایم بمانند چیه.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 23:9 | لینک  | 

    به گمانم تا حدی کنجکاوی تا بدانی چه کسی هستم، اما یکی از آنهایی ام که نام ثابتی ندارد. نامم به تو بستگی دارد. فقط هر جور که به ذهنت می رسد صدایم کن.

    هر وقت درباره ی چیزی که مدت ها پیش اتفاق افتاده فکر می کنی: کسی از تو سوالی می پرسد و تو جوابش را نمیدانی.

    این نام من است.

    شاید باران شدیدی می بارید.

    این نام من است.

    یا اینکه کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی.  بعد او به ت گفت که اشتباه انجامش دادی- "برای این اشتباه متاسفم"- و مجبور می شوی کار دیگری بکنی.

    این نام من است.

    شاید بازی یی بوده که وقتی بچه بودی می کردی یا وقتی که پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بودی همین طوری چیزی به فکرت رسید.

    این نام من است.

    یا در جایی که راه میرفتی چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گل بود.

    این نام من است.

    شاید به یک رود خانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت.چیزی نمانده بود که لمست کند . می توانستی حسش کنا قبل از آنکه واقع شود. و بعد واقع شد

    این نام من است.

    ....

    در قند هنداوانه- ریچارد براتیگان- ترجمه ی مهدی نوید- نشر چشمه

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 12:39 | لینک  | 

     

    دستها مهم هستند  دستها حرف میزنند خنده دار است؟ همه می گویند چشم ها حرف میزنند و شاید یکی هم فردا پیدا بشود و بگوید مثلا لب ها حرف میزنند؛ وخوب به نظر من اما دست ها حرف میزنند. دستها آغازند.فهمیده بودم این شروع است شاید برای همین گاهی در دستهایم خسیسی می کردم. آدم بد ها را هم از روی دستهایشان می شناختم وقتی باهاشان دست میدادم جای دستهاشان روی دستم میماند و تا دستم را به لباسم نمی مالیدم جایش نمیرفت و از دستهایش چیزی روی دستم نمانده بود.

    رنگها  هم مهم هستند؛ قهوه ای هایش زیاد بود. و من به گمانم سبزهایم زیاد بود و بالاخره من یک کّمکی از رنگها حالیم میشد.  استادم هم میگفت رنگ بلدم بد نیستم  خوب بلدم بسازمشان رنگهایم خام از آب در نمی ایند. من رنگهایم را نشانش داده بودم  یک روزهم از جلوی مغازه ای که رنگهایم را می خریدیم رد شدیم و من رنگهایم را نشان دادم. برای من، قهوه ای رنگ سختی بود. .به سختی ازش استفاده می کردم دلم نمیخواست با روان نویس قهوه ای برایم از سبزی چشمهای من بنویسد. با روان نویس قهوه ای باورم نشد که چشمهای من مهربانند. شاید من به زور می خواستم یک کاری کنم قهوه ای هایش به سبزهای من بیاید.

    اون فیلم هم مهم است. برای اینکه همه چیز عوض می شود. همین منی که دارم تعریف می کنم هم کلی عوض شده ام. اون رستوران هم عوض می شود دیروز دیدم که دکور طبقه ی دومش را عوش کرده اند و مغازه ی پشتی اش را هم خردیده اند و بهش اضافه کرده اند اما کارگردان اون فیلم که نمی تواند برون اسم فیلمش را بعد از اینهمه سال عوض کند یا دوباره تدوینش کند یا...  فیلم همانطور می ماند که بود گیرم که بالاخره نرفتیم سینما دو نفری ببینیمش. خوبی اش این بود که اگر همه ی اون چیز ها عوض بشود بالاخره یک چیزی هست که آدم را بی واسطه یاد خاطراتش بیاندازد.

     احتمالا گفتنِ دوستت دارم هم خیلی مهم است. من تا خیلی وقتها کسی را خیلی دوست نداشتم. برای همین فکر می کردم هر وقت کسی را دوست داشتم باید بروم بگویم  من تو را دوست دارم و بالعکس. خیلی زود  احساس کردم دوستم دارد برای همین بهش گفتم: خوب، تو من را دوست داری؟ اون موقع هنوز خودم دوستش نداشتم . تازه تازه داشتم دوستش می داشتم که داشتم تمامش هم می کردم. هرچند با چیزهایی که پیش آورد  نگذاشت که بگویم دوستت دارم اما بالاخره همان آخر وقت بود که گفتم دوستت داشتم. بالاخره من هم گفتم هر چند آخر وقت معمولا فعل ها ماضی می شود.

     

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 0:55 | لینک  | 

       توی خیابان می رفتیم. سوت میزد یک اهنگی را میزد که نمیدانم کجا شنیده بودم شاید مال یک فیلمی بود. سوت زدنش را دوست داشتم خوب میزد من بلدنبودم اونجوری خوب سوت بزنم تا حالا ندیده ام دخترها خیلی خوب سوت بزنند.واقعا هرچقدر هم که بگویم از دخترانه پسرانه کردن بعضی چیزها بدم می اید سوت زدن مخصوص خودش بود. بهش نگفته بودم که خوب سوت می زنی . شاید چون خودم اینجوری بودم که وقتی کسی بهم می گفت کاری را خوب انجام میدهم بعدش خرابش می کردم یعنی نمیفهمیدم چطور می شد که خراب می شد اما خوب خراب میشد دیگر. همینجوری ها هم بود که وقتی فهمیدم دوستش دارم کار خراب شد.

     نظرت چی بود؟ این سوال را وقتی می پرسید که کتابی برایم آورده بود. یا داستانی چیزی برایم خوانده بود احساس خوبی داشتم که نظراتم برایش مهم است اما بعدا فهمیدم این نوشتن ها و این تشویق هایش برای اینکه من هم بنویسم برای خاطر نوشتن نیست.چند تا کتاب برایم آورده بود. عادتش بود. من هم کتاب میخواندم اما از کتاب استفاده نمی کردم به نظرم این کارهایش استفاده از کتاب بود. هم اینکه میخواست بگوید ببین من کتاب زیاد می خوانم ها و اینها را تو هم بخوان خوب است سوادت را زیاد می کند و هم اینکه کتاب را بهانه می کرد  برای اینکه قراری بگذارد یا می گفت این ها را تازه نوشته ام بخوانش به نظرت چه جوریه؟. از این کار بدم می آمد دلم میخواست بی خیال کتاب ها بشود بگوید بیا برویم بیرون می خواهم ببینمت. دلم برای اینکه تو را ببینم تنگ شده است. توی کافه همه داشتند بحث فرهنگی می کردند میخواستم نظر ندهم. همه اش کتاب قضاوت نکنم. درباره ی نمایشگاه حرف نزنم عکس نگیرم طراحی نکنم نقاشی هایم را برای خودم نگه دارم نشانشان ندهم دلم نمیخواست توی کافه دفترچه طراحی ام را ازم بگیرد و طراحی هایم را ببینم و بعد نظر بدهد بعد از کلی کشمکش موفق شده بودم دفتچه ام را از دستش نجات بدهم میخواستم بگویم به جای حرفهای بگویم مدل موهایت را عوض کن این فرقی که گرفته ای بهت نمی اید یا وقتی کاپشن می پوشی بهتری یا صدایت را خیلی دوست دارم یا ببین انگشتهایت چقدر با مال من فرق دارد اما انگشتهایم به بلندی انگشتهای تو است. این ناخنم شکسته اخر ناخن هایم محکم نیست زود می شکند برای همین خیلی بلند نگهشان نمیدارم. شاید اونوقت برایت از شعری که دیروز خوانده بودم هم می گفتم. صبر نمیکردی انگار میترسیدی نکند رنگ و بوی فرهنگی از قول و قرارهایمان برود.

     من ترسو بوده ام. حتما فهمیده بودی. گاهی خواسته بودم پنهانش کنم اما بیشتر اوقات ترسم را نشان می دادم برای اینکه نشان دادن ترسم به من احساس امنیت میداد. یعنی احساس نا امنی میکردم؟اره. نه اینکه احساس کنم ب اتفاق بخواهدبی افتد نا امنی بعی وقت هایی که میدانستم توی قلبت نیستم.یا جایم اونجا تنگ شده یا یک چیزی هست که نمیفهممش تو هم نمیگویی اش من هم بلد نیستم خودم کشفش کنم. چند بار ی سعی کرده بودم خودم بفهممش که چیست  فکر کنم سر همین فهمیدن نتیجه اش  است که الان دارم اینها را می نویسم دیگر همچین بی فایده هم نبوده است انگار.

     تو هم میخواستی هی من را بسنجی. که چقدر کارم درست است. آزمایش آزمایش آزمایش. چقدر بدم یم آید از این امتحان سنجش آدم ها. یاد کنکور می افتم. چرا من باید سنجیده بشوم سنجش با چی با کی؟ مگر باید با کسی امتحان بدهم؟ فکر می کردم امتحانی درکار نیست. چون من امتحان دوست ندارم امتحان مال مدرسه است که تقلب تویش مزه می دهد تقلب دراین امتحانی که تو برای من برگزار کردی مزه نمیدهد برای همین ورقه ام را دستم گرفتم و گفتم امتحان نمیدهم.

     شاید ادامه داشته باشد هنوز معلوم نیست

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 3:34 | لینک  | 

    بارونه... چقدر دلم میخواست بیاید. هرچند برای کشاورزان خوب نیست که بیاید اما من که کشاورز نیستم من یک آدم طبق معمول دل گرفته ای هستم که دلم میخواست باران بیاید. نشسته ام کنار پنجره ی اتاقم  باران را تماشا می کنم یک کمی هم رعد و برق دارد. یک ذره هم سرما خورده ام شاید هم از همان انفولانزای معروف باشد.  چقدر گفته ام از تمام چیزهایی که دوست داشته ام. چقدر گفته ام از چیزهایی که دوستشان نداشته ام چقدر این حس تهدید به جدا شدن ازشان دردناک است. همه ی اهنگهایم را زیر و رو کرده ام تا  چیزی پیدا کنم برای این روزهایم.  یک چیزی که بگوید به جای من حرف بزند .زندگی به جایهای خطرناکش رسیده است. خطرناک نه اینکه بمبی چیزی بخواهد منفجر بشود یعنی ادم را توی موقعیتی میگذارد که انتخاب بکند و من حوضله ندارم.   Beyonce چه خوب میخواند این این اهنگ   را...

     نمیخواهم اتاقم را از دست بدهم نمیخواهم یک شوهر داشته باشم که  فکر کند من دیوانه ام که پشت پنجره نشسته ام گریه می کنم و چی توز میخورم و خر و پف کند این چیزها وحشتناک من را میترساند. وقتی خانمه، مادر پسره هی زنگ میزند خانه ی ما و دلیل میخواهد که چرا پسرش را نمی پسندم گریه ام می گیرد. وهمه تعجب می کنند از اینکه چه مشکلی دارم مگر دارند من را به زور شوهر می دهند  که این ادا و اطوار را از خودم در می آورم؟! شوهر کردن عجب داستان ترسناکی است.  معلوم نیست چه جوری باید بشود تا من به این نتیجه برسم که می توانم ازدواج کنم اما نمیتوانم این را برای  مادر پسره توضیح بدهم و در ضمن بگویم که بچه ی نازنین شما ایراد و اشکالی هم ندارد اما دست از سر من بردارید. می ترسم خیلی می ترسم خیلی  اندازه تمام حس خوبی که گم کرده ام و معلوم نیست کی بر می گردد...

    پ.ن: تا حالا پی نویشت نداشتم الان فکر کنم لازم شد بگم  قرار نیست کسی به زور ازدواج بکند!

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 2:32 | لینک  | 

    هوا گرم است باد می پیجد خاک توی هوا هست نفس کشیدن را سخت می کند فکر می کنم اون دختر کوچولو که پیراهن پوشیده و با مادرش می رود و آواز می خواند چقدر خوشبخت است الان. بستنی هم دارد من بستنی نعنایی با تکه های کاکائو دوست دارم  به آقای بستنی فروش می گویم همه ی  4 تا گردی بستنی که می خواهد برایم بگذارد نعنایی با تکه های کاکائو بگذارد گوش نمی کند  می گویم من فقط از اینها می خوام اگر نمیذاری خوب پس به سلیقه ی خودت یک طعم دیگر هم بهش اضافه کن می خندد و سه تا نعنایی می گذارد و یکی هم کاکائویی. و عقیده دارد من  بی سلیقه هستم اینهمه طعم خوب هست. می خندم. تابستان بستنی است.  

    وقتی یک نوشته احساساتی می شود مثل  چند تا پست اخیر اینجا، زود دلم می خواهد تمام بشود یعنی یک چیز جدید نوشته بشود تا دیگر چشمم به احساساتم نیافتد!  کلمه ها توی انگشتانم هستند هی می آیند سر انگشتانم انگشتانم می ایند روی دکمه های کیبورد و بعد فرار می کنند بهشان سخت نمی گیرم تا دیگر چیزهای احساساتی ننویسند یا کمتر بنویسند این همه رقت احساسات خودم حال خودم را هم بد می کند. کلمات من تربیت می شوند و بعد از تویشان یک چیز قشنگ پیدا می شود البته گاهی گاه گاهی بعضی وقت ها...

     

    تهران انار ندارد. بروید ببینید سینما آزادی ساعت5 سینما سپیده ساعت 5/9 و یک جای دیگر که اسمش را نمیدانم.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 16:7 | لینک  | 

    ناب بودن....چه صفت خوبی است. امیدوارم ناب بشوم شبیه اب شدن می ماند شاید آدم باید اول آب بشود بعد ناخالصی هایش را از دست می دهد تا بالاخره صاف بشود و ناب  بشود.

    تو هم مثل منی انگار خروس بی محلی  وقتی باید باشی نیستی یا وقتی باید می بیودی نیودی... تو هم مثل منی نمیدانی کی باید باشی. بعضی خیابانها بعضی موسیقی ها بعضی کتابها بعصی غصه ها بعض شادی ها از هر چیزی که فکرش را بکنی ورژن دونفره اش هم هست و من چقدر دلم برای  ورژن دو نفره ی هر کدامش تنگ شده. دلم میخواهد تو کتاب بخوانی من گوش کنم...... تو بگویی من گوش کنم دلم میخواهد این نوشته ها شاعرانه نباشد دلم می خواهد این نوشته خود نابِ من باشد من شعر نیستم عاشقانه بلد نیستم اگر می شد این ها که می نویسم من می شد منی که شعر نمی گوید شعر بلد نیست.

     

     

    سهیل نفیسی  یک سی دی جدید منتشر کده است اسمش ترانه های جنوب است. کارهای ابراهیم منصفی را خوانده است خیلیییییییییییییییی عالیییییییییییییییییییییییی . نشر ماه ریز منتشر کرده است اگر سهیل نفیسی را دوست دارید این هم خوب است. من هم بعضی وقت ها مثل وبلاگهای آدمهای فرهنگی چیزی معرفی می کنم.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 1:58 | لینک  | 

     ...

    سه نقطه را خیلی دوست داشتم همینجوری الکی بین همه ی نوشته هایم می گذاشتمش هر جا بین جمله ها دلم می گرفت یا هرجا خجالت می کشیدم چیزی بگویم گاهی هم فکر می کردم قشنگ تر می شود یادم هست همه ی  "را" ها را "رو" می نوشتم. عامیانه؟ می گویند عامیانه ؟ بعد یک روز سعی کردم درستش کنم سه نقطه ام را گم کردم. اسمم را گذاشتم نقطه چون اسمم یک نقطه دارد چون نقطه ها را دوست داشتم چون خوانده بودم نقطه دایره ای است که به غایت کوچک شده است خرد ترین شکل زمان است. میخواستم هیچی نباشم. کوچکترین باشم اینقدر که دیده نشوم اینقدر نامرئی که مثل زمان بعد از گذشتنش بفهممش. مثل یک نقطه. مثل اسمم که یک نقطه دارد یا شاید هم مثل سه نقطه همان وقتهایی که خجالت می کشیدم چیزی بگویم یا دلم می گرفت یا فکر می کردم قشنگ تر است. استاد فرعونی وقتی میخواهد مهربانی کند من را به نامم صدا می کند بعضی روزها من خانم فلانی می شوم اما روزهایی که عصبانی ام  اسم دارم. روزهای عصبانی بودنم به نام خوانده می شوم.

    خوب ... خواب دیده بودم برای چند دقیقه شاید یک لحظه یا آن... من دستهای یخ کرده ام را توی جیبهایم فشار می دهم. خاطرات من انگار که زمستانی اند اما تابستان هم که باشد گاهی می ایند و می روند خاطره است دیگر شکل خوابهای قاطی و پاتی و عجیب و غریب است گاهی خاطره هایم مثل همان خوابها با هم قاطی می شوند انگار که می خواهند با سرهم کردن خاطره های پراکنده چیزهای جدید بسازند ذهن آدم هم چیز عجیب و غریبی است. سه نقطه را خیلی دوست داشتم همینجوری الکی .....

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 11:22 | لینک  | 

    فکر می کنم یکی از دلایلی که تو نیویورک  زندگی می کنم اینه که... تو نیویورک راهم رو بلدم. من تو پاریس راهم رو نمی شناسم تو دنور هم راهم را بلد نیستم. تو مائوئی راهم رو بلد نیستم تو تورنتو راهم رو بلد نیستم، تو جاهای دیگه هم همینطور این قضیه در واقع تقصیر خودمه . خیلی کسایی رو نمی شناسم که تو نیویورک زندگی کنن و ضمنا بگن که... ولی دیگه  دارم از اینجا می رم الان دیگه... سی و پنج ساله که من دارم به رفتن از اینجا فکر می کنم. تقریبا هم آماده ام.

    جان به لب( فیلمنامه) پل استر

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 14:40 | لینک  | 

    نمیدانم چه دعایی بکنم بلاگفا بمیرد یا کامپیوترم بترکد یا وبلاگ نوشتن منقرض بشود یا چی اما بعد از کلی وقت که من آمدم نمیتوانم هیچ جابروم.

    الان کلی داستان غصه دار بلد شده ام. چشمهایم کم رنگ شده اند و فکر کنم فشار خونم افتاده باشد اینقدر غصه خوردم اول برای مادربزرگ که فوت شده اند و بعد برای همهی مردمی که آمدند خانه ی ما. من یاد گرفته ام که آدم ها برای دلداری چیزهای بدتر از غم از غصه ی تو برایت تعریف می کنند. خیلی هم کار بدی است که میخواهند بگویند غصه نخور یدونی نوه عموی پدر بزرگ زن دایی من چی شد؟ اینقدر این چند روز قصه ی طلاق و قهر و مرگ و قتل و دزدی و هرگونه بدجنسی آدم ها شنیده ام که  تمامی ندارد. شده ام صفحه ی حوادث روزنامه امروز هم مایه یخنده زن دایی و مامان و دخترخاله هایم بودم وقتی خانمه داشت قصه ی ازدواج نافرجام برادرش و برادرزاده ی 4 ساله ای که عمه هایش بزرگش می کنند را تعریف می کرد اینقدر قیافه ام گریه دار شده بود که خانمه دیگر ادامه نداد و پاشد و زود تسلیتش را گفت و رفت. بعد قرار شد از من برای فراری دادن مهمانهایی که زیاد می نشینند استفاده بشود چون با قیافه ای که با شنیدن غم و قصه ی مردم می گیرم دل همه را به درد می آورم و کسی دلش نمی اید ادامه بدهد.

    برای مادربزرگ اما ناراحت نیستم. خوب زندگی کرد خاطره هایش به شادی و خنده است. توی همه عکسهایش میخندد. همه دوستش داشتند و از یادآوری خاطراتش فقط خنده است که به لبمان می آید. دلم تنگ می شود که سر به سرش بگذارم اما خوب یاد آوری می شوم که همه چیز قرارا است خاطره بشود و چقدر داشتن خاطره خوب مهم است و باید قدرش را بدانم.

     یک چیزی هم میخواستم درباره انتخابات بگویم ایشان خیلی بهتر از من نوشت

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 23:18 | لینک  | 

    من کلا در زندگی عقب تر بوده‌ام. یعنی توی ده سالگی شاید هشت ساله بودم و همینجور بگیر و بیا جلو تا همین الان. خوب اینجوری است  که گاهی اینجا را یک بچه‌ی سه ساله می نویسد گاهی ده ساله. شاید هم گاهی من بنویسم. خوب همه هم میدونند که خیلی کارها هست که هنوز انجام نداده‌اند مثلا خیلی کتاب هست که باید میخوانده‌اند اما نخوانده‌اند البته خودم میدانم لزومی ندارد آدم افتخار کند به اینکه هیچی نخوانده یا همه چیز بلد است. فقط اینها را گفتم که گفته باشم من در زندگی کلا در یک جایی هستم که معمولا عقب تر از بقیه‌ی مردم است. یکی از دوستان مترقی ما که تازه شروع کرده بود به لاست دیدن چند روز پیش اعلام کرد که من شبیه کیت هستم. و من چون اصولا چیزی در حدود  یکی دو سال دیگه احتمالا شاید این سریال را ببینم نمیدونستم این کیت چه شکلی می باشد الان گفتیم برویم در اینترنت سرچی بکنیم ببینیم این خانم چه کسی است که شکل من است. البته یک ذره خوشحال هم شده بودم چون بالاخره احتمالا نباید ادم بیریختی بوده باشد خلاصه امروز من کیت را دیدم. به نظر خودم که شبیه من نیست اما خوب شما اگر آمدید نمایشگاه کتاب دیدید کیت دارد کتاب می فروشد بدانید که اون من هستم چون بحران اقتصادی هم بعد از اینکه به همه‌ی مردم دنیا سر زد تازه به جیب‌های من هم رسیده است.

    مربوط به خیلی وقت پیش بود. چندین سال پیش زمستان 83 بود توی بزرگراههای برفی بود یا ترافیک خیابان ولیعصر؟دقیقا یادم نیست. فقط حس اون روزها را امروز صبح دوباره یادم آمدم و دوباره ترسیدم. همه چیز انواع مختلف دارد و ترس هم. این مدل ترسی که دارم می گویم را هنوز خودم هم بلد نیستم تعریفش کنم. هنوز دلیلش را درست و حسابی و منطقی درک نمیکنم فقط یادم هست  پسر گریه کرد من دلم سوخت. کوچک شده بود اندازه‌ی یک بچه کوچک اصلا به اون قد و قواره نمی آمد گریه کند شاخه گل نرگسش را به عمد نگرفته بودم  و الکی گفته بودم ااااا یادم رفت! هم خوب و هم بد بود هم ترس از اینکه اینهمه نا آشناست و هم خوشم می آمد از اونهمه که فکر میکردم دوستم دارد و در نهایت اینکه همیشه برایم ناآشنا بود باعث همان ترس می‌شد همان ترسی که هرچه سعی کرده بودم توضیحش بدهم موفق نمی‌‌شدم. امروز یک بار دیگر همان حس ترس را یادم آمد. همان ترس عجیب ناآشنا.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 18:51 | لینک  | 

    با این صدای دیلینگ و دیلینگی که می اید می‌نویسم. اسمان گرفته است. هر روز که بیدار می شوم مواظب کوههای اون دور هستم هر روز چک می کنم که چقدر برف رویشان نشسته چقدر معلوم هستند و چقدر واضح. پشت اون کوهها الان در ساری شهر پر از بوی بهارنارنج شده است. دارم این بوی بهارنارنج را از دست می‌دهم یا اینکه یک نخ سوزن دستم بگیرم و بهارنارنج ها را به نخ بکشم و گردنبند و تاج درست کنم و بازی شاه و ملکه راه بندازنم با اون بهارنارنج های روی سرم. اما اینجا نشسته‌ام ؛ دارم به کوههایی که کلاه برفی اشان را کم کم برمی‌دارند نگاه می کنم.گاهی هم دل آدم تنگ میشود.
    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 23:25 | لینک  | 

    چه کار کرده‌ام. چه کار دارم می‌کنم؟ حواسم نیود؟ حواسم هست؟نیست؟ به خودم میگویم حواس پخش و پلایت را جمع کن. از خودم عصبانی می‌شوم وقتی می‌دانم دارم اشتباه می ‌کنم اما درستش نمی‌کنم انگار که یک دلیل لازم دارم بزرگ‌تر از همه‌ی دلایل منطقی عالم. یک دلیل می‌خواهم مهم‌تر از نفس دلیل بودنش.  مهم تر از منطقی بودنش. واقعی تر از معقول بودنش.  فکر نمی‌کنم هیچ جای دنیا همچین چیزی پیدا بشود فکر می‌کنم دلم همچین چیزی می‌خواهد چون دارد تنبلی می‌کند و بهانه می‌آورد برای  ادامه دادن راه خودش. چقدر بد است این را می‌فهمم. چون هر وقت به اینجا می‌رسم بقیه‌اش را می‌گذارم برای همان بعد که نخواهدآمد. فقط نمی‌دونم این وسط ، فهمیدن از کجا پیدایش می‌شود. کاش ادم فکر نکند که دارد می‌فهمد. اینها چی است دارم میگویم. نوشتنی که برای به خاطر آوردن بود نه برای فراموشی؟ راستی حالا حواست هست؟

    به گمانم برای بعضی کارها الهه‌ای یا خدایی هست. این دو تا کلمه خیلی با هم فرق می کنند . الهه را بیشتر می پسندم. الهه‌ی نوشتن من گاهی می‌رود. وقتی که هست نمیدانم کلمات چه جوری از دستم به کلیدهای‌ کیبورد می‌رسند. کلمات را دست ها انتخاب می کنند  کلمات من از دستهایم می ایند. گادامر می گفت کلمات متعلق به موقعیت هستند کلمات نشانه نیستند. کلمات را انتخاب می کنیم. الهه‌ی نوشتن کارش این است کلمات را برایت انتخاب کند ردیف کند یک جوری که قشنگ پشت سر هم بایستند. یک جوری که مثل امروز دنبال اشان نگردم.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 16:48 | لینک  | 

    خودم را تعطیل کرده بودم.دست و دلم به نوشتن نمیرفت تا اینجا را هم وارد سال جدید کنم. دیروز  داشتم یک کتاب شعر می‌خواندم:

    آنچه در تو کوه بود

    هموارش کردند

    ودره‌ات را، پر،

    بر تو اکنون

    راهی صاف می‌گذرد.

    برتولت برشت

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 12:19 | لینک  | 

    این پست را برای این می نویسم که در تاریخ 30 اسفند که یک روز همینجوری است  یک چیزی ثبت کرده باشم.

     

    امروز هم خودم را نگاه می کنم و بزرگتر از اون روزی هستم که توی شیشیه بانک ها به خودم نگاه می کردم و دیدم چقدر بزرگ شده ام. هنوز هم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم به شیشه های بانک ها که می رسم خودم را تویش نگاه می کنم شیشه بانک یا هر شیشه ای که من را نشان بدهد  برای هر چیزی که شده متآسف نیستم عادت کرده ام. پذیرفته ام. این پذیرفتن سخت تر از هر چیز دیگری در زندگی است. ادم ممکن است فکر کند پذیرفته است اما وقتی داری هنوز خودت را زجر می دهی یعنی نپذیرفته ای دیگر. من هم همینجوری بودم. اما یک روز از خواب پا می شی و میبینی خوبی خوب شده ای ناراحت چیز هایی نیستی که دست تو نیست و تمام شده اند. دلواپس نیستی نگران نیستی. و آسمان دوباره دارد پررنگ می شود برگها رنگ می گیرند خورشید هم هست با خیلی چیزهای دیگر. لبخند میزنی شاید ایندفعه گوشه ی چشمهایت چین بی افتد یا چند تا موی سفید جدید هم توی اینه ببینی  اهنگهایت عوض شده اند دقت کرده ای؟دارد سلیقه ات عوض می شود فهمیده ای؟ من فهمیده ام  راه میروم و فکر می کنم بهشان. دوستشان دارم خودم را همینجوری که هستم با همهی این چیزهای بد و خوب دوست دارم و این منی که الان هستم را  بیشتر میپسندم از هرچیز دیگری که ممکن بود باشد.  از هر تصمیم که گرفته ام مطمئنم . از اینکه دررفاقت کوتاهی نکرده ام. پای تمام تصمیماتم ایستاده ام خودم را تنبیه هم کرده ام  و من چقدرهم سخت می گیرم.  میتوانم به هر چی که گذشته لبخند بزنم و بابت تمام تصمیماتی که گرفته ام دلیل دارم فکر کرده ام.عاشقانه ندارم اما این منِ امروز را دوست دارم.

     

     اینجا دارد سه سالش می شود یک روزی اخر اسفند 2 سال پیش اینجا نوشتن را شروع کردم وممنونم از بلاگفا که برایم نگهشان می دارد. اینجوری بهتر از دفتر واقعی است چون وقتی اینجا هست چیزهایی که می نویسم زندگی دارد. و خوشحالم از اینکه نگران نیستم تا جایی برایش پیدا کنم جون بلاگفا برایم زنده نگهشان می دارد.

     

    نمیدانم این جریان علامت گذاری شده ی زمان که عیدش می گوییم می  تواند کاری کند؟ امیدوارم که بتواند. امیدوارم همه   سال خوبی داشته باشیم. همه باشیم همه سالم باشیم. عیدمان مبارک باشد.

    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 13:46 | لینک  | 

    برای مادرمان عیدی خریدیم خوشحال شد بسیار.

     هفته ی فرهنگی خوبی را پشت سر گذاشتیم و هی به خودمان هدیه ی فرهنگی دادیم آخرینش هم  سر زدن به کافه نادری و بعدش  رفتن به آخرین اجرای تئتر شکار روباه بود. در آخرین لحاظاتی که در تلار وحدت داشت بسته می شد ما وارد تالار شدیم و از بالکن طبقه ی سوم یک چیز هایی دیدیم و از همین راه دور هم  هر جند بازیگران درست و حسابی معلوم نبودند اما دستگیرمان شد که اون اقای بازیگر نقش اقامحمدخان بسیار دارد خوب بازی می کند و عمه بیگم که حدس می زنم ستاره اسکندری بوده باشد هم همینطور.     

    اون دو تا شاخه ی گل مریم دوپست قبلی را انداخته بودیم سطل اشغال و شب ها همینجور کابوس میدیدم رفتیم دو تا دسته گل خریدیم و در آخرین روزهای سال برای اینکه دلهایمان را از دعوا خالی کنیم  و  پنجره ها را باز کنیم و اینها رفتیم و دادیمش به اون تا آدم بد. البته قبلش زیاد ننشستیم فکر کنیم چون ترسیدیم دوباره دسته گلمان را هم بیندازیم سطل اشغال و مجبور بشویم دفعه ی آینده سبدگل بخریم . ادم بد اولی یک ذره هم لبخند به لبش نیامد البته ما را با لبخند او کاری نبود اما خوب گفتیم ما مشکلی نداشته باشیم دلمان کوچک است طاقت قهر و دعوا و کینه ندارد. اما آدم بد دومی تحویلمان گرفت و دستمان را به گرمی فشرد و ارزوهای طول و دراز برایمان کرد.

     هر چند چندان دل خوشی از آمدن بهار ندارم اما کارهای پسندیده ای می کنم مثل همین ها که نوشتم.

    اما هنوز نمیدانم این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می اید
    نوشته شده توسط یک نقطه در ساعت 22:29 | لینک  |